
ملکالشعرا بهار
محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نم
قصاید
مشاهده آثار و زیرمجموعههای این بخش، بدون خروج از صفحه شاعر.
غزلیات
مشاهده آثار و زیرمجموعههای این بخش، بدون خروج از صفحه شاعر.
قطعات
مشاهده آثار و زیرمجموعههای این بخش، بدون خروج از صفحه شاعر.
مثنویات
مشاهده آثار و زیرمجموعههای این بخش، بدون خروج از صفحه شاعر.
مسمطات
مشاهده آثار و زیرمجموعههای این بخش، بدون خروج از صفحه شاعر.
ترکیبات
مشاهده آثار و زیرمجموعههای این بخش، بدون خروج از صفحه شاعر.
ترجیعات
مشاهده آثار و زیرمجموعههای این بخش، بدون خروج از صفحه شاعر.
مستزادها
مشاهده آثار و زیرمجموعههای این بخش، بدون خروج از صفحه شاعر.
چهارپارهها
مشاهده آثار و زیرمجموعههای این بخش، بدون خروج از صفحه شاعر.
رباعیات
مشاهده آثار و زیرمجموعههای این بخش، بدون خروج از صفحه شاعر.
منظومهها
مشاهده آثار و زیرمجموعههای این بخش، بدون خروج از صفحه شاعر.
اشعار محلی
مشاهده آثار و زیرمجموعههای این بخش، بدون خروج از صفحه شاعر.
تصنیفها
مشاهده آثار و زیرمجموعههای این بخش، بدون خروج از صفحه شاعر.
ارمغان بهار
ارمغان بهار
نظماندرزهای «آذرپاد مارسپندان» از پهلوی به پارسی، در تابستان ۱۳۱۲
مقدمه / در تابستان گذشته تنهایی و فراغتی دست داد. در آن تنهایی و در بستگی بیکار ننشستم و در بستگی را غنمیت شمرده با فراغ بال به نظماندرزهای انوشهروان آذرباد مارسپندان پرداختم. اندرزهای این مرد بزرگ - که بایستی وی را از روی حقیقت بزرگترین مجدد دین مزدیسنا شمرد، و در شمار سقراط یونان و لقمان عرب و کنفوسیوس چین دانست - مکرر به پارسی ترجمه شده، لیکن غالباً این ترجمه درست و مطابق با متن نیست و در اکثر آنها به اختصار پرداخته و لطایف اصلی و احیاناً مراد گوینده را زیر و زبر ساختهاند. در نسخهای از این رساله که در بمبئی ضمن متون پهلوی تألیف و به اهتمام «مرحوم دستور جاماسپجی مینوچهر جیجاماسب اسانا» در به طبع رسیده یک سیروزهٔ کوچک نیز موجود است که ترجمهکنندگان عموماً آن را حذف کردهاند، با آنکه در آن سیروزهٔ کوچک فواید علمی و ادبی بزرگی است.
آیین زرتشت
چنین گفت در گاتها زردهشت / که بر دیو ریمن نمایید پشت
به نام یزدان - این (است) اندرز انوشک روان اتروپات مارسپندان
بخواندم زگفتار دانای راد / که اندرز فرزند راکرد یاد
فقرۀ ۱
اینپیدا (است) کهآذرپاد را فرزند تنیزاد نبود، و از آن پس آیستان «نیاز و دعا» به یزدان کرد، دیر برنیامد که اذرپاد را فرزندی ببود، هرآینه درست خیمی زرتشت سپینمان را زرتشت نام نهاد، وکفت که برخیز پسرم تا(ت) فرهنگ برآموزم. / شنیدم که دانا نبودش پسر
فقرۀ ۲
پسر من! کرفکاندیش بوی، نه گناهاندیش، چه مردم تا جاودان زمان زنده نی، چه چیز که آن مینوی (است)، بایستنیتر (پایندهتر) / که جان پدرکرفه اندیش باش
فقرۀ ۳
آن گذشته فراموش کن، و ان ناامده را بیش (و) تیمار مبر. / فراموش کن چیزهای شده
فقرۀ ۴
بخدای و سردار مرد، وستار وکستاخ مباش. / مشو تند وگستاخ و نااستوار
فقرۀ ۵
هرچه به تو نه نیکواست تو نیز به دگرکس مکن. / هر آن چیزکان زی تو نبود نکو
فقرۀ ۶
اندر خدایان و دوستان یگانه باش. / یگانه شو آموزگارانت را
فقرۀ ۷
خویشتن به بندگی کس مسپار. / مشو خویشتن بنده در زندگی
فقرۀ ۸
هرکه با تو به خشم وکین رود هرآینه از وی دور باش / رود هرکه با تو به خشم و به کین
فقرۀ ۹
باستان (آغاز و همواره) و همه گاه امید بر یزدان دار و دوست آن گیر که ترا سودمندتر بود. / امیدت به دادار دارنده بند
فقرۀ ۱۰
به چیز یزدان و امهرسپندان توخشا (توزنده - عمل کننده) و جانسپار باش. / به گیتی ره ایزدی توختن
فقرۀ ۱۱
راز به زنان مبر. / به زن راز پنهان مکن اشکار
فقرۀ ۱۲
هرچه اشنوی نیوش، یاوه مگوی. / نیوشنده باش و سخن درپذیر
فقرۀ ۱۳
زن و فرزند خویشتن جدا از فرهنگ بمهل، کت تیمار و بیش (رنج و غم) گران نرسد و پشیمان نشوی. / مبادا ز فرهنگ و دانش جدا
فقرۀ ۱۴، ۱۵
بیگاه مخند. پیش و پس پاسخ به پیمانه گیر (پیمان - انداز) / به بیگاه بر روی مردم مخند
فقرۀ ۱۶
به هیچ کس افسوس (استهزاء) مکن. / مکن هیچ افسوس با مردمان
فقرۀ ۱۷، ۱۸، ۱۹، ۲۰
با دژآگاه (نادان و بیتربیت) مرد همراز مباش. / با خشمگین مردم همره مباش.
فقرۀ ۲۱
با مست مرد همخورش مشو. / مشو همخور و خفتبامستمرد
فقرۀ ۲۲
از بدگوهر مرد، و بد تخمه مرد افام مستان و مده، چه وخش گران باید دادن و همه گاه به درخانهٔ تو بایستد و همیشه پیامبر به درگاه تو برپای دارد و ترا زیان گران از وی باشد. / به بدگوهران وام هرگز مده
فقرۀ ۲۳
دشن چشم (بدچشم) مرد به یاری مگیر. / مشو هیچ با مرد بدچشم یار
فقرۀ ۲۴
بر ارشکین (حسود) مرد خواسته منمای. / به رشکاوران هیچ منمای زر
فقرۀ ۲۵
اندر پادشاهان وژیر ( گزیر، چاره و تدبیر) به دروغ به پایان مبر. / چو پیدا شدت نزد شاهان فروغ
فقرۀ ۲۶
از سیزک (خبرچین) و دروغ مرد سخن مشنو. / مکن گوش هرگز به مرد دروغ
فقرۀ ۲۷
به بادافره بر مردمان کردن، ورندک (برنده - تندرو) مباش / به بادافره اندر مشو تند و تیز
فقرۀ ۲۸، ۲۹
اندر خوردن با مردم همچشمی و پیکار مکن، مردم را مزن. / مشو در خورش باکسان همنبرد
فقرۀ ۳۰
گاه را مکوش. / به بیگاه کوشش مکن بهر جاه
فقرۀ ۳۱
با آزادچهره مرد (نجیب مرد) کارآگاه و زیرک و خوشخیممرد، همپرسشی (صحبت) کن و دوست باش. / همان زیرک و مرد آزادچهر
فقرۀ ۳۲
به نبرد بسیار بیندیش که بار گران با تو نباشد. / شوی چون به پیکار جنگاوران