
ابوالحسن فراهانی
ابوالحسن فراهانی حسینی متوفای ۱۰۴۰ قمری از شاعران سدهٔ یازدهم و صاحب رسالهٔ «شرح مشکلات دیوان انوری» است. وی از سادات حسینی فراهان و از شعرای سدهٔ یازدهم هجری است که پس از تحصیل دانشهای متداول در زادگاه خود به سبب تنگدستی و برای کسب کمال به اصفهان رفت و دو سال در نصرآباد مسکن گزید. سپس به شیراز رفته و در سلک ملازمان
غزلیات ناتمام
غزلیات ناتمام
شمارهٔ ۱
منع سودی نکند کاش نصیحتگر ما / گر تواند ببرد تیرگی از اختر ما
شمارهٔ ۲
به گریه چشم تهی کی کند دل ما را / تهی به گریه نکردست ابر دریا را
شمارهٔ ۳
غصه ی عالم نصیب جان ناشاد من است / محنت روی زمین در محنت آباد من است
شمارهٔ ۴
کسی که چشم مرا ابر نوبهار گرفت / چو دید گریه ی من راه اعتذار گرفت
شمارهٔ ۵
کسی نگفت که از شعله سوختن عیب است / ولی ز خار و خسی بر فروختن عیب است
شمارهٔ ۶
به دشمنش نظر است به دوستان کین است / کسی نیافت که او را چه رسم و آیین است
شمارهٔ ۷
من سیهبختم نه تنها چرخ با من دشمن است / تا تو را دیدم مرا هر موی بر تن دشمن است
شمارهٔ ۸
نه جز توام دگری در دل خراب گذشت / نه بر زبان سخن کس به هیچ باب گذشت
شمارهٔ ۹
باز از انجمن آن انجمن آرا برخواست / آنچنان خواست که فریاد زدلها برخواست
شمارهٔ ۱۰
یک نظر دیدم و دل با نیش مژگان خوگرفت / یک تبسم کرد و سر با ترک سامان خوگرفت
شمارهٔ ۱۱
دل غمین بستاند که جان شاد دهد / فلک فریب دهد هرکه را مراد دهد
شمارهٔ ۱۲
میان ما و دل یارب چرا این ماجرا باشد / دو کس نادیده هم را در میان کلفت چرا باشد
شمارهٔ ۱۳
اگر نبیند سوی من ساقی چه سود ار می دهد / نشاء نظاره آن چشم را می کی دهد
شمارهٔ ۱۴
دل همان غمناک و شد در عشق چشم من سفید / خانه تاریک است و از مهر رخش روزن سفید
شمارهٔ ۱۵
به رنج از ناله ای کردم کسی که بی سبب نالد / مکن منع دلم از ناله کین بلبل عجب نالد
شمارهٔ ۱۶
بس که در کوی تو چشمم گریه بسیار کرد / خون دل دیدم روان چندان که در دل کار کرد
شمارهٔ ۱۷
دل ترک عشق آن بت دلجو نمیکند / من ترک عشق میکنم و او نمیکند
شمارهٔ ۱۸
آن که بی پرواییش هردم مرا رسوا کند / کاش از رسوایی خود اندکی پروا کند
شمارهٔ ۱۹
جفا کن تا توانی برق من، خرمن نمیسوزد / برین آتش که دامن میزنی، دامن نمیسوزد
شمارهٔ ۲۰
کس چرا در قتل چون من بی کسی حیران بود / کشتن چون من کسی بر چون تویی آسان بود
شمارهٔ ۲۱
مرا دلی ست که هرگز ندیدم او را شاد / دلی سیاه تر از بخت اهل استعداد
شمارهٔ ۲۲
کجا قاصد برم با نامه آن دلستان آید / به بخت من صبا بی بوی گل از گلستان آید
شمارهٔ ۲۳
بخت تارم سایه ای گر بر شب تار افکند / تا قیامت خور نقاب شب ز رخسار افکند
شمارهٔ ۲۴
دلارامی که باکن رام بود از من رمید آخر / نمی دانم که آن بیهوده رنج از من چه دید آخر
شمارهٔ ۲۵
ناصِحا از عشق منع مکن بار دگر / منع من کم کن که من کم کردهام کار دگر
شمارهٔ ۲۶
زان نبینم چشم خود کز گریه پرشد دامنش / هرکه تر شد دامنش دیگر نمی بینم منش
شمارهٔ ۲۷
از تو ممنونم اگر از مژه خون میریزم / گر غمت نبود خون این همه چون میریزم
شمارهٔ ۲۸
چه سود ای باغبان از رخصت سیر گلستانم / که گل ناچیده همچون گل زدستم رفت دامانم
شمارهٔ ۲۹
نشنیدهام مشکی چو آن زلف و نه جایی دیدهام / در چین شنیدم مشک را در مشک چین نشنیدهام
شمارهٔ ۳۰
خوشم که جا به سر کوی دلستان دارم / ره ار به بزم ندارم بر آستان دارم