اثر ادبی

شمارهٔ ۹۲ - دشت بلاخیز

♡
۰

برادر جان مگر رفته به خوابی!

که زینب را نمی گویی جوابی

۱

برایت درد دل تا کی شمارد

چه خواب است اینکه بیداری ندارد

۲

ولی حق داری ای جان برادر!

که میدانم نداری در بدن سر

۳

چرا؟ ازتن جدا گشته سر تو

چرا؟ صد پاره گشته پیکر تو

۴

به همراه تو از شهر مدینه

در اینجا آمدم ای بی قرینه!

۵

فلک آواره کرد از خانمانم

فراقت زد شرر، برجسم و جانم

۶

تو چون رفتی از این دنیای فانی

نخواهم بی تو دیگر زندگانی

۷

امان از درد بی درمان زینب

اجل کو، تا بگیرد جان زینب

۸

پس از تو کوفیان، بردند یکجا

تمام هستی ما را به یغما

۹

چه ظلمی کوفیان با ما نمودند

عجب مهمان نوازی ها نمودند

۱۰

تو را لب تشنه، سر از تن بریدند

تن پاکت به خاک و خون کشیدند

۱۱

زدند آتش، سراسر خیمه ها را

به بازو ریسمان، بستند ما را

۱۲

تو و این کوفه، این دشت بلا خیز

من و شام خراب محنت انگیز

۱۳

تو باش اینجا مصاحب با جوانان

من اندر شام، غمخوار یتیمان

۱۴

تو و این نوخطان نورسیده

من و این مادران داغدیده

۱۵

تو اینجا باش با عباس و اکبر

من و کلثوم و لیلای مکدر

۱۶

برادر جان تو اینجا باش آرام

خداحافظ که من رفتم سوی شام

۱۷

برادر جان در این دامان مقتل

تو باش و ساربان پست و بجدل

۱۸

از این آتش که «ترکی» را به جان است

زغم سوز نهان او عیان است

✦
حس شما به این اثر۰ واکنش ادبی
صدای خوانندگان فلانجا

اجرای صوتی این شعر ۰

خوانش‌های تأییدشده کاربران را بشنوید یا اجرای خودتان را برای بررسی بفرستید.

♫
♫هنوز خوانشی منتشر نشده

اولین اجرای تأییدشده می‌تواند همین‌جا شنیده شود.

گفت‌وگو درباره این اثر

نظرهای خوانندگان ۰

برداشت، حس یا جمله‌ای کوتاه درباره این شعر بنویسید.

❦
در حال آوردن نظرها…