۰
افتاده است از نظرم ماه و آفتاب
تا چشم بر جمال تو مه رو گشوده ام
۱
رخسار آتشین تو تا دیده ام به چشم
همچون سپند بر سر آتش غنوده ام
۲
تب خال تب عشق تو مانده است بر لبم
زان دم که بر لب تو لب خویش سوده ام
۳
در عشق تو چه اشتر نقاره خانه ام
از بس زعمر و زید، ملامت شنوده ام
۴
مشکل که آب ما و تو یک جو رود بتا!
من بخت خویش راهمه وقت آزموده ام
۵
هر چند تو به جور و جفایم فزوده ای
من همچنان به مهر و وفایت فزوده ام
۶
زان پیش کاشقان تو از عهشق دم زنند
من پاسبان در گه عشق تو بوده ام
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.