۰
الا ای رهگذر کز راهِ یاری
قدم بر تُربَتِ ما میگذاری
۱
در اینجا شاعری غمناک خفته است
رهی در سینهٔ این خاک خفته است
۲
فرو خفته چو گل، با سینهٔ چاک
فروزان آتشی در سینهٔ خاک
۳
بنه مرهم ز اشکی داغ ما را
بزن آبی بر این آتش خدا را
۴
به شبها شمع بزمافروز بودیم
که از روشندلی چون روز بودیم
۵
کنون شمع مزاری نیست ما را
چراغ شام تاری نیست ما را
۶
سراغی کن ز جان دردناکی
برافکن پرتوی بر تیره خاکی
۷
ز سوز سینه با ما همرهی کن
چو بینی عاشقی، یاد رهی کن
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.