۰
آفتاب از روی او شد در حجاب
سایه را باشد حجاب از آفتاب
۱
دست ماه و مهر بربندد به حسن
ماه بیمهرم چو بردارد نقاب
۲
از خیالم باز نشناسد کسی
گر در آغوشت نبینم شب به خواب
۳
خون دل در جام دیدیم از سرشک
آب رو بر باد دادیم از شراب
۴
شاهدان مستور و مستان بیشکیب
خانقه معمور است و درویشان خراب
۵
سوز مستان گر بداند محتسب
در دم از میشان زند بر آتش آب
۶
هر که را از دیده باران بینی اشک
زیر دامن باده دارد چون سحاب
۷
از برای باده میباید زدن
محتسب را حد بی حد و حساب
۸
حافظا واعظ نصیحت گو مکن
تَرک ترکان ختا نبود صواب
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.