۰
ز دل بر آمدم و کار بر نمیآید
ز خود برون شدم یار در نمیآید
۱
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
بلای زلف درازت به سر نمیآید
۲
بَسَم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نمیآید
۳
فدای دوست نکردیم عمر و مال و دریغ
که کار عشق ز ما این قدر نمیآید
۴
همیشه آه سحرگاه من خطا نشدی
کنون چه شد که یکی کارگر نمیآید
۵
ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس
کنون ز حلقهٔ زلفت به در نمیآید
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.