۰
عمرت دراز باد که کوته کنی نفس
پیغمبرت شفیع همی آورم که بس
۱
مغزت نمیبرد سخن سرد بیاصول
دردت نمیکند سر ِ زوبین چون جَرَس
۲
خانه خدای گو در برج کبوتران
بگشای، یا بکش، که بمردیم در قفس
۳
گرچه شب است و مردم اوباش در کمین
زندان ازین بتر نکند شِحنه یا عَسَس
۴
آن سرکهٔ کهن که بر ابروی ترش توست
گر انگبین شود، ننشیند بر او مگس
۵
گر بشنود کسی که تو پهلوی کعبهای
حج ناگزارده شود از کعبه باز پس
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.