۰
اگر ز کوی تو بویی به من رساند باد
به مژده جان و جهان را به باد خواهم داد
۱
اگر چه گرد برانگیختی ز هستی من
غباری از من خاکی به دامنت مرساد
۲
چو در به روی من ای نور دیده در بستی
دگر جهان در شادی به روی من نگشاد
۳
خیال روی توام دیده میکند پُر خون
هوای زلف توام عمر میدهد بر باد
۴
نه در برابر چشمی نه غایب از نظرم
نه یاد میکنی از من، نه میروی از یاد
۵
به جای طعنه اگر تیغ میزند دشمن
ز دوست دست نداریم، هر چه باداباد
۶
ز دست عشق تو عبدالمجید جان نبرد
که جان ز محنت شیرین نمیبرد فرهاد
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.