۰
آری آن رشک قمر دلبر دیرین من است
من چو فرهادم و او خسرو شیرین من است
۱
صنما سرو قدا ماه رخا لعل لبا
چشم شهلای تو غارتگر آیین من است
۲
طرفه حالی است که من سوخته ی عشق و هنوز
ناصح بی خبر اندر پی تسکین من است
۳
بعد از اینم گله از محنت تنهایی نیست
در شب هجر اجل بر سر بالین من است
۴
رشته ی سبحه تو را زلف پر از چین ما را
همه دانند که این دین تو آن دین من است
۵
برو ای شیخ و زمینای نشاطم بگذر
نوش این باده دوای دل مسکین من است
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.