۰
تا مُسَّلم در وجودم عشق را شد تخت و تاج
حاکمِ مَعزول عقلم میدهد باج و خراج
۱
وه چه خوش دُکّان عشق و مستیام رونق گرفت
شکر للِّه یافت بازار جنون ما رواج
۲
تا که ما را کار افتاده است با سلطان عشق
نیست باسرهنگ عقلِ خودپرستم، احتیاج
۳
در طریق عشقِ خوبان دل قوی دار و مترس
در صراط المستقیم عشق نبود اِعوجاج
۴
مِی دوای مردم خام است و نیکو داروئیست
جز به این دارو نشاید کرد زاهد را علاج
۵
حائریِ فرزانه تا کی عشقبازی میکنی
عقل را با عشق نبود، اِختلاط و اِمتزاج
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.