۰
دل از غم مِحنت زمانه
با من درِ شِکوه دوش بگشود
۱
که ایّام جوانیم تَبه شد از
بارِ بلا تنم بِفَرسود
۲
از گریه شبی نیارمیدم
از ناله دَمی دلم نیاسود
۳
تا کی ز تو نامراد باشم
نا کام به چند بایدم بود
۴
هیچم نبود نصیب از یار
جز آتش هجر و آهِ پردود
۵
زان سیم عِذار بهرهای نیست
ما را بجز این رُخ زَر اندود
۶
در مانده شدم به کار و هردَم
غم بر غمم از غمِ تو افزود
۷
نه یار که در کنار گیرم
نه دل که دَمی قرار گیرم
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.