۰
رمزیا از مددِ طالع فرخندۀ تو
به شهِ ما چو فتد مَردُمک دیدۀ تو
۱
خدمت از ما برسان، آن شه سربازان را
به ادب گو که چنین گفت ترا بندۀ تو
۲
شده وقت آنکه از این بندۀ خود یاد کنی
دل محنت زدهاش را ز غم آزاد کنی
۳
حائری، دور ز درگاه تو تاکی باشد
چه شود خاطر او را به کَرم شاد کنی
۴
تاکه از درگهت ای شاه جهان، دور شدم
از غم دوریِ تو، خسته و رنجور شدم
۵
ای شهنشاه، تو میدانی و من دانم و دل
حائری کرد گنه، من زِ چه مَهجور شدم
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.