۰
از ناز چه میخندی، بر دیده که میگرید
این دیده زمانی نیز، خندیده که میگرید
۱
چون دیده ترا سرمست از باده اغیاری
در خون خود از غیرت غلطیده که میگرید
۲
تنها نه از این مردم صد روی ریا دیده است
از مردمک خود هم بد دیده که میگرید
۳
لب نیک و بد دنیا، نا خوانده که میخندد
چشم آخر هر کاری، پائیده که میگرید
۴
صد داغ نهان دارد این سینه که می سوزد
صد گونه بلا دیده است این دیده که میگرید
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.