۰
هر دم از سینه برآرم آهی
تا در آن دل بنمایم راهی
۱
ابر چشمم ز بس امشب بارید
بحر دامن شده پر مروارید
۲
آه از این جام ز غم فرسوده
داد از این اشک بخون آلوده
۳
وای از این درد که بر جان من است
آه از این آه که طاقت شکن است
۴
خسته از چاره شده تدبیرم
راست گویم که من از جان سیرم
۵
گر بدریام بیندازی زار
شوق غرقم بود و بیم کنار
۶
نه سبوئی ببرم، نه ساقی
نه بت گلرخ سیمین ساقی
۷
نه شرابی که بنوشم هر دم
نه کسی تا بتو گوید دردم
۸
چه شدی باز نسیم سحری؟
تا پیامی ز من آنجا ببری
۹
کاینچنین تیره که بازار من است
نتوان گفت خدا یار من است
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.