✦ گنجینه آثار

ارمغان بهارملک‌الشعرا بهار

۰زیرمجموعه۴صفحه فعلی

آثار این بخش

نمایش ۲۴ اثر در صفحه ۴
♧

فقرۀ ۸۱

ملک‌الشعرا بهار
دادار باش که گروزمانی (‌ملکوتی‌) شوی.ز داد و دهش جاودانی شوی
ارمغان بهار
♧

فقرۀ ۸۲

ملک‌الشعرا بهار
زن کسان مفریب‌، چه به روان ‌گناه گران بود.به راه زنان دانهٔ دل مپاش
ارمغان بهار
♧

فقرۀ ۸۳

ملک‌الشعرا بهار
خرد بوده (‌پست و بی‌اصل‌) واپیشوار (‌؟‌) مردم را نگاه مدار (‌تفقد و احسان مکن‌) چه ترا سپا…چو گشتی توانگر به داد و دهش
ارمغان بهار
♧

فقرۀ ۸۴

ملک‌الشعرا بهار
خشم وکین را، روان خویش تباه مساز.روان را بپرداز از خشم و کین
ارمغان بهار
♧

فقرۀ ۸۵

ملک‌الشعرا بهار
به گفتار و کردار چرب و نماز بر (گرم و متواضع باش‌) چه از نماز بردن پشت به‌نشکند و از چرب پ…به گفتار و کردار شو مهربان
ارمغان بهار
♧

فقرۀ ۸۶

ملک‌الشعرا بهار
فرتم سخن (‌سخن عالی‌) به دشچهر (‌بدذات‌) مگوی.میاموز دانش به ناپاکزاد
ارمغان بهار
♧

فقرۀ ۸۷

ملک‌الشعرا بهار
چون به‌ انجمن خواهی نشست نزدیک‌ مردم دژآگاه منشین که تو نیز دژآگاه نباشی.به هر انجمن پاک و پدرام باش
ارمغان بهار
♧

فقرۀ ۸۸

ملک‌الشعرا بهار
به انجمن سور، هر جای که نشینی بجای برتری‌ منشین کت از آن جای نیاهنجند و به جای فروتر نشانن…به‌سور انجمن‌جایگه بین درست
ارمغان بهار
♧

فقرۀ ۸۹

ملک‌الشعرا بهار
به‌خواسته و چیزگیتی گستاخ‌مباش‌،‌چه‌خواسته و چیز (‌مال و منال‌) گیتی ایدون همانا چون‌مرغی‌…به گنج و به کالای گیتی مناز
ارمغان بهار
♧

فقرۀ ۹۰

ملک‌الشعرا بهار
اندر پدر و مادر خویش ترسکار و نیوشنده و فرمان‌بردار باش‌، چه مرد را تا پدر و مادر زنده‌اند…به نزدیک مام و پدر بنده باش
ارمغان بهار
♧

فقرۀ ۹۱

ملک‌الشعرا بهار
دخت خود را به زیرک و دانا مرد ده‌، چه زیرک و دانا مرد هر آینه چون زمین نیکوست‌. کجا تخم بد…گرت هست دختر، به داننده ده
ارمغان بهار
♧

فقرۀ ۹۲

ملک‌الشعرا بهار
اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی‌، به کس دشنام مده‌.چو خواهی که‌ بد نشنوی از کسان
ارمغان بهار
♧

فقرۀ ۹۳

ملک‌الشعرا بهار
تند هلک‌گوی (‌عصبانی و دیوانه‌وار) مباش‌، چه تند هلک‌گوی مردم چنان چون آتش است که اندر بیش…مشو در سخن تند و زنجیر خای
ارمغان بهار
♧

فقرۀ ۹۴

ملک‌الشعرا بهار
با آن مرد کجا پدر و مادر از او آزرده و ناخشنودند همکار مباش کت داد به دوبار ندارد - هیچت ب…جوانی کز او نیست خشنود باب
ارمغان بهار
♧

فقرۀ ۹۵

ملک‌الشعرا بهار
شرم و ننگ بدرا، روان خویش به دوزخ مسپار.مکن شرم بیجا و بیجا درنگ
ارمغان بهار
♧

فقرۀ ۹۶

ملک‌الشعرا بهار
سخن دوآیینه (‌به دورویی و تذبذب‌) مگوی.سخن هیچگه بر دو آیین مگوی
ارمغان بهار
♧

فقرۀ ۹۷

ملک‌الشعرا بهار
به انجمن جایی که نشینی نزدیک دروغ ‌(گوی‌) منشین که تو نیز بسیار دردمند نه‌بوی‌. (کذا)مشو هیچ همدوش مرد دروغ
ارمغان بهار
♧

فقرۀ ۹۸

ملک‌الشعرا بهار
آسان پای (‌ضد گرانجان‌) باش تا روشن چشم باشی.گرانی مکن در بر مهتران
ارمغان بهار
♧

فقرۀ ۹۹

ملک‌الشعرا بهار
شب‌خیز باش که کار روا باشی.به تاریکی از خواب بیدار شو
ارمغان بهار
♧

فقرۀ ۱۰۰

ملک‌الشعرا بهار
دشمن کهن را دوست نو مگیر، چه دشمن کهن چون مار سیاه است که صد ساله کین فراموش نکند.بود دشمن کهنه‌، مار سیاه
ارمغان بهار
♧

فقرۀ ۱۰۱

ملک‌الشعرا بهار
دوست کهن را دوست نو گیر، چه دوست کهن چون می کهن است که هر چند کهنه‌تر، به خورش شهریاران بی…بجو یار نو از کهن دوستان
ارمغان بهار
♧

فقرۀ ۱۰۲

ملک‌الشعرا بهار
به یزدان آفرین کن و دل به رامش دار کت از یزدان فزایش به نیکویی رسد.به یزدان نخست آفرین بر شمار
ارمغان بهار
♧

فقرۀ ۱۰۳

ملک‌الشعرا بهار
دهیوپد مرد (‌شاه) را نفرین مکن چه شهر پاسبانند، و نیکویی به جهانیان اندازند.به‌شاهنشهان‌زشت‌و ناخوش مگوی
ارمغان بهار
♧

فقرۀ ۱۰۴

ملک‌الشعرا بهار
و تراگویم ای پسر من‌، نیکوترین دهشیاری به مردمان‌، گوهر خرد است‌. چه اگر بر کست خواسته برو…کسی کاو به گیتی دهشیار زیست
ارمغان بهار