اثر ادبی

غزل شمارهٔ ۴۳ - ستاره صبح

شهریار•گزیدهٔ غزلیات•وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
♡
۰

چو آفتاب به شمشیر شعله برخیزد

سپاه شب به هزیمت چو دود بگریزد

۱

عروس خاوری از پرده برنیامده چرخ

همه جواهر انجم به پای او ریزد

۲

بجز زمرد رخشنده ستاره صبح

که طوق سازد و بر طاق نصرت آویزد

۳

شب فراق چه پرویزنی بود گردون

که ماهتاب به جز گرد غم نمی‌بیزد

۴

به جان شکوفه صبح وصال را نازم

که غنچه دل ازو بشکفد به نام ایزد

۵

به عشق‌های جوانانه حسرتم، آری

چگونه یاد جوانی هوس نینگیزد

۶

متاع دلبری و حال دل سپردن نیست

وگرنه پیر هم از عاشقی نپرهیزد

۷

صفای عشق و محبت گر از جوان یا پیر

به مردمی که به نامردمی نیامیزد

۸

تو شهریار به بخت و نصیب شو تسلیم

که مرد راه به بخت و نصیب نستیزد

✦
حس شما به این اثر۰ واکنش ادبی
صدای خوانندگان فلانجا

اجرای صوتی این شعر ۰

خوانش‌های تأییدشده کاربران را بشنوید یا اجرای خودتان را برای بررسی بفرستید.

♫
♫هنوز خوانشی منتشر نشده

اولین اجرای تأییدشده می‌تواند همین‌جا شنیده شود.

گفت‌وگو درباره این اثر

نظرهای خوانندگان ۰

برداشت، حس یا جمله‌ای کوتاه درباره این شعر بنویسید.

❦
در حال آوردن نظرها…