۰
قصابی سوی گولی گوشت انداخت
چو دیدش زفت گوشت گاو پنداشت
۱
یکی ران دگر سوی وی افکند
بگفتا «گاو مردهست این زهی گند»
۲
خدا بخشید آنچ اسباب کامست
تو گفتی «چیست این؟» خود داد عامست
۳
کنون شد عام کان با تو بپیوست
نجس شد چونک در کردی درو دست
۴
نسازد گول را بخل و سخاوت
که گردد هر دوش مایهٔ عداوت
۵
گریز از گول اندر سور و ماتم
چو عیسی ای پدر والله اعلم
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.