۰
بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی
دشمنیها کرد با من در لباس دوستی
۱
کوه پابرجا گمان میکردمش دردا که بود
از حبابی سستبنیانتر اساس دوستی
۲
بس که رنج از دوستان باشد دل آزرده را
جای بیم دشمنی دارد هراس دوستی
۳
جان فدا کردیم و یاران قدر ما نشناختند
کور بادا دیدهٔ حقناشناس دوستی
۴
دشمن خویشی رهی کز دوستداران دوروی
دشمنی بینی و خاموشی به پاس دوستی
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.