۰
قاعدهٔ ملک ز سر نیزه است
کس نزند بر سر سرنیزه دست
۱
عدل شود از دم سرنیزه راست
فتنه شود از سر سرنیزه پست
۲
بسسر سرکش که به سرنیزه رفت
بس دل ریمن که ز سرنیزه خست
۳
فتنه بود صعوه و سرنیزه باز
ظلم بود ماهی و سرنیزه شست
۴
همره سرنیزه بباید دو چیز
مغز حکیم و دل یزدانپرست
۵
با خرد و راستی و تیغ و تیز
پشت بداندیش توانی شکست
۶
آنکه به سرنیزه نمود اکتفا
با کف خود دیدهٔ توفیق بست
۷
پند بناپارت بباید شنود
رشتهٔ پندار بباید گسست
۸
تکیه به سرنیزه توان داد، لیک
بر سر سرنیزه نباید نشست
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.