۰
ای خفته درین خاکدان رباط
چون طفل فروبسته در قماط
۱
تا چند نشینی به آب وتاب
ای خواجه درین خاکدان رباط
۲
زود است که بینی به جز کفن
بیداد نبود هیچ در بساط
۳
باله که گذشتن نشایدت
روز دگر از روزن خیاط
۴
بیطاعت ایزد چه گونهای
با جسم نحیف و پل صراط
۵
مرگ است چو کلب عقور و ما
سرگرم به موشیم چون قطاط
۶
چون برق، ربیع از پی ربیع
چون باد، شباط از پی شباط
۷
عمر است که میبگذرد ز ما
ما خفته و آسوده در نشاط
۸
برخیز و بکن فکری ای بهار
زان پیش که خاکت شود ملاط
۹
شد قافله، بیدار شو ز خواب
ای خفته درین خاکدان رباط
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.