اثر ادبی

شمارهٔ ۲۴۵ - تغزل

ملک‌الشعرا بهار•قصاید•وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
♡
۰

پیمان‌شکن نگار من آن ترک لشکری

بگرفت خوی لشکری و شد ز من بری

۱

من دل به لشکری ز چه دادم به خیر خیر

هشیار مرد، دل نسپارد به لشکری

۲

او خود سپاهی است و رود، چون رود سپاه

گوید مرا که بنشین وز هجر خون گری

۳

هر دم ز هجر آن رخ چون سیم نابسود

یاقوت سوده بارم بر زر جعفری

۴

آنکه گرم ببینی خسته ز درد هجر

براین تن پرآفت من رحمت آوری

۵

تا بود صف شکست و کمند و کمان گرفت

ایدون گمان کند که چنین است دلبری

۶

قلب سپاه را نشناسد ز قلب دوست

قلب تو بر درد چو به جولانش بگذری

۷

پیوسته چون پری است نهفته ز چشم من

گر نه پری است از چه نهانست چون پری

۸

عشق این‌چنین نخواهم چون نیست درخورم

ای عشق مر مرا تو بدینسان نه در خوری

۹

عشق بتی گزینم‌، دلخواه و سازگار

چون دیگران نداشته رسم ستمگری

۱۰

با گیسوی شکسته‌تر از پشت بیدلان

با چهرهٔ شکسته‌تر از لالهٔ طری

۱۱

کر بنگری بر آن رخ و بالای او درست

بینی مه چهارده بر سرو کشمری

۱۲

دیبای ششتری است بناگوش و روی او

مشک سیه دمیده ز دیبای ششتری

۱۳

از روی اوست خوبی و نیکی ستوده فال

چون از ولی داور، آئین داوری

✦
حس شما به این اثر۰ واکنش ادبی
صدای خوانندگان فلانجا

اجرای صوتی این شعر ۰

خوانش‌های تأییدشده کاربران را بشنوید یا اجرای خودتان را برای بررسی بفرستید.

♫
♫هنوز خوانشی منتشر نشده

اولین اجرای تأییدشده می‌تواند همین‌جا شنیده شود.

گفت‌وگو درباره این اثر

نظرهای خوانندگان ۰

برداشت، حس یا جمله‌ای کوتاه درباره این شعر بنویسید.

❦
در حال آوردن نظرها…