۰
نکاهدم بار، فزایدم درد
نخواهدم یار، چه بایدم کرد
۱
غبار راهی، شدم که گاهی
زکوی دلدار برآیدم گرد
۲
به هرکجا بخت کشاندم رخت
سپهر دوّار نمایدم طرد
۳
فلک چو بازی به گرم تازی
فشاردم خوار ربایدم سرد
۴
جهان به دستان درین گلستان
خلاندم خار نمایدم ورد
۵
کجا شوم پیش غمم شود بیش
تن آیدم زار رخ آیدم زرد
۶
گر از غم نان به لب رسد جان
ز خوان اغیار نشایدم خورد
۷
به لعب دشمن کجا دهم تن
اگر دو صد بارگشایدم نرد
۸
قسم به ایران کزین امیران
یکی به دیدار نیایدم مرد
۹
بهار مضطر خمش کزین درد
نکاهدم بار فزایدم درد
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.