۰
رخ تو دخلی به مه ندارد
که مه دو زلف سیه ندارد
۱
به هیچ وجهت قمر نخوانم
که هیچ وجه شبه ندارد
۲
بیا و بنشین به کنج چشمم
که کس در این گوشه ره ندارد
۳
نکو ستاند دل از حریفان
ولی چه حاصل نگه ندارد
۴
حریف کمظرف ز روی معنی
بود سبویی که ته ندارد
۵
حدیث حال تبه چه داند
کسی که حال تبه ندارد
۶
بیا به ملک دل ار توانی
که ملک دل، پادشه ندارد
۷
عداوتی نیست قضاوتی نیست
عسس نخواهد، سپه ندارد
۸
یکی بگوید به آن ستمگر
بهار مسکین گنه ندارد
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.