۰
کنون که کار دل از زلف یار نگشاید
سزد گر از من آشفته کار نگشاید
۱
بلی ز عاشق آشفته کی گشاید کار
چو کار دل ز سر زلف یار نگشاید
۲
ز روزگار در این بستگی چه شکوه کنم
دری که بست قضا روزگار نگشاید
۳
در انتظار بسی کوفتیم آهن سرد
دربغ از آن که در انتظار نگشاید
۴
به اختیار دل این کار بسته بگشایم
ولی زمانه در اختیار نگشاید
۵
ز اشگ بگذرم و دیده شعله بار کنم
که کارم از مژهٔ اشکبار نگشاید
۶
گل وفا ز نکویان طمع مدار بهار
که غنچهٔ هوس از این بهار نگشاید
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.