۰
نهاده کشور دل باز رو به ویرانی
که دیده مملکتی را بدین پریشانی
۱
دلا مکن گله از کس که خوار و زار شود
هر آن که شد چو تو سرگشته در هوسرانی
۲
ز تار زلف سیاه تو روز مشتاقان
بود سیاهتر از روزگار ایرانی
۳
به پاس هستی ایرانیان برآور سر
ز خاک نیستی، ای اردشیر ساسانی
۴
ببین به کشور ایران و حال تیرهٔ او
که پست و خوار و زبون باد جهل و نادانی
۵
بهار بندهٔ حق باش و پادشاهی کن
که بندگان حقیقت کنند سلطانی
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.