۰
دریغ و درد که از کید فتنهٔ گردون
بشد صبوری ازما چوشد صبوری ما
۱
دریغ از آن دل آگاه و خاطر دانا
که بردرند ز غم جامه صبوری ما
۲
صبوری آن ملک شاعران طوس برفت
به خانقاه غم آمد دل سروری ما
۳
تنم بسوخت ز اندوه هجر و دوری او
چگونه ساخت ندانم به هجر و دوری ما
۴
چو نور باصره امد ز چشم ما پنهان
فغان و ناله که شد دور دور کوری ما
۵
بهار با دل غمگین خود چنین می گفت
که مصرعی است به تاریخ او ضروری ما
۶
سری ز جان برآورد و این چنین بهسرود
بشد صبوری از ما چو شد صبوری ما
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.