۰
جدا شد یکی چشمه از کوهسار
به ره گشت ناگه به سنگی دچار
۱
به نرمی چنین گفت با سنگ سخت:
کرم کرده راهی ده ای نیکبخت
۲
گران سنگ تیره دل سخت سر
زدش سیلی و گفت: دور ای پسر!
۳
نشد چشمه از پاسخ سنگ، سرد
به کندن در اِستاد و ابرام کرد
۴
بسی کند و کاوید و کوشش نمود
کز آن سنگ خارا رهی برگشود
۵
ز کوشش به هر چیز خواهی رسید
به هر چیز خواهی کماهی رسید
۶
برو کارگر باش و امّیدوار
که از یاس جز مرگ ناید به بار
۷
گرت پایداریْسْت در کارها
شود سهل پیش تو دشوارها
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.