۰
زمانه به قصد دلم بیدرنگ
گشاید ز غم تیرهای خدنگ
۱
نشان ساخته زآن دل خونفشان
زند تیرها راست بر یک نشان
۲
نشاند سر اندر بن یکدگر
کز آن تیرها نیزه سازد مگر
۳
ز بیداد مردم بنالم به زار
بگریم به مانند ابر بهار
۴
گرم خون ز مژگان ببارد رواست
کزین مردمانم به دل زخمهاست
۵
ز مژگان گرم اشک تا دامن است
مپندار کان اشک چشم من است
۶
بود جان شیرین من بیگمان
چکان از سر پنجهٔ مردمان
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.