۰
بیار آن چه دلِ ما به یکدگر کَشَدا
به سر کش آن چه بلا و اَلَم به سر کشدا
۱
غلامِ ساقیِ خویشم که بامدادِ پگاه
مرا ز مشرقِ خُم، آفتابْ برکشدا
۲
چو تیغِ باده برآهیجم از میانِ قدح
زمانه باید تا پیشِ من سپر کشدا
۳
چه زَرّ و سیم و چه خاشاکْ پیشِ من، آن روز
که از میانهٔ سیماب، آبِ زَر کشدا
۴
خوش است مستی و آن روزگارِ بیخبری
که چرخ، غاشیهٔ مَردِ بیخبر کشدا
۵
درِ نشستِ من آن گه گشادهتر باشد
که مست گردم و ساقی مرا به در کشدا
۶
اگر به ساغرِ دریا هزار باده کشم
هنوز همتِ من ساغرِ دگر کشدا
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.