۰
پدید آمد رسوم بی وفایی
نماند از کس نشان آشنایی
۱
برند از فاقه نزد هر خسیسی
کنون اهل هنر دست گدایی
۲
کسی کـاو فاضل است امروز در دهر
نمی بیند زغم یک دم رهایی
۳
ولیکن جاهل است اندر تنعم
متاع او چو هست این دم بهایی
۴
وگر شاعر بگوید شعر چون آب
که دل را زآن فزاید روشنایی
۵
نبخشندش جویی از بخل و امساک
اگر خود فی المثل باشد سنایی
۶
خرد در گوش هوشم دی همی گفت
برو صبری بکن در بینوایی
۷
قناعت را بضاعت ساز و میسوز
در این درد و عنا چون بینوایی
۸
بیا حافظ به جان این پند بشنو
که گر از پا درافتی با سر آیی
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.