۰
جانا دلم آمد بهوای سر زلفت
در پای تو افتاد بجای سر زلفت
۱
جان تازه کند چون دم عیسی به نسیمی
بادیکه بود غالیه سای سر زلفت
۲
یکموی سر زلف تو خوشتر ز جهانی
ای هر دو جهان نیم بهای سر زلفت
۳
آشفته و سودا زده شد زلف تو زین پس
بند است و دگر هیچ دوای سر زلفت
۴
اندر جگر آتش فکند آهوی چین را
بادی که بود نافه گشای سر زلفت
۵
گر زلف تو خون دل من ریخته خواهد
چشمم کند اینکار برای سر زلفت
۶
هر عهد که با زلف سیهکار تو بستم
بشکست زهی عهد و وفای سر زلفت
۷
جز لطف لب روح فزایت نرهاند
کس ابن یمین را ز بلای سر زلفت
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.