۰

یار شادان رفت و با خود جان ناشادم نبرد

جان رفیقش کردم و چندانکه جان دادم نبرد

۱

بس که در هر ذره پنهان داشتم کوه غمی

خاک گشتم بر سر کوی تو و بادم نبرد

۲

آن قدر تکرار کردم درس مهر دوست را

کین همه نامهربانی کرد و از یادم نبرد

۳

می کنم فریاد و از غیرت نمیدانم زکیست

همچو طفل بی زبان کس ره به فریادم نبرد

۴

بی تو چندانی که بزم آراستم دل وا نشد

هیچ عیشی لذت جور تو از یادم نبرد

✦
حس شما به این اثر۰ واکنش ادبی
صدای خوانندگان فلانجا

اجرای صوتی این شعر ۰

خوانش‌های تأییدشده کاربران را بشنوید یا اجرای خودتان را برای بررسی بفرستید.

♫
♫هنوز خوانشی منتشر نشده

اولین اجرای تأییدشده می‌تواند همین‌جا شنیده شود.

گفت‌وگو درباره این اثر

نظرهای خوانندگان ۰

برداشت، حس یا جمله‌ای کوتاه درباره این شعر بنویسید.

❦
در حال آوردن نظرها…