۰
گرچه در آینه ممکن نبود جان دیدن
صورت جان ز چه در روی تو نتوان دیدن
۱
من کنم گریه و او خنده کند حاجت نیست
روز باران به چمن رفتن و بستان دیدن
۲
زلف بردار ز رخساره که نیکو نبود
کفر را این همه هم صحبت ایمان دیدن
۳
دیده را غرقه به خون گر نکنم پس چکنم
او مرا دید پریشان ز پریشان دیدن
۴
هرکه در خواب سر زلف پریشان تو دید
سیر هرگز نشد از خواب پریشان دیدن
۵
رخت آسان نتوان دید که آسان نبود
چشم را چشمه خورشید درخشان دیدن
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.