۰
خوشم که با لب او آشنا نشد سخنی
کیم که رنجه کند لب به حرف همچو منی
۱
فغان که اشکم خون در تن آنقدر نگذاشت
که چون کشندم رنگین کنم به خون کفنی
۲
مرنج اگر گله کردم دلم زبس تنگی
نداشت جای که دروی گره شود سخنی
۳
به گریه کوش که تا نور در نظر داری
صبا نیاورد از مصر بوی پیرهنی
۴
به گاه سوختن دل کناره گیر و بسوز
نه شمع باش که سازی نخست انجمنی
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.